فکر کردم که یک کارمند جزء میتواند جلوی کار خلاف یکی از همکاران ارشد را بگیرد. اگر چه طرف ضایع شد اما فردای عصر آنروز یک برچسب و پاپوش برایم ساخته شد.
تهمت رشوه گیری.
به شدت از لحاظ روانی تحت فشارم بودم اگر چه خدا رحم کرد و کار به جای باریک نکشید اما من یاد گرفتم که پایم را از گلیمام درازتر نکنم، چشم ام و گوشم و زبانام را بر روی بعضی مسائل ببندم .
آرمان گرا بودن و بعضی کلمات و شعارها به درد زندگی واقعی نمیخورد.
من کمتر احساس میکنم که اگر حقی از من ضایع شود قانون بتواند آنرا اعاده کند.